بزرگترین وبلاگ پارسی | Ya30nblog

هر آن چه که از یک وبلاگ انتظار دارید...

 
جهانی شدن غرب ورابطه آن با دین
نویسنده : یاسین مرادی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
 

به درخواست یکی از بازدید کنندگان مقاله ای از دکتر سعید رضا عاملی در باره جهانی شدن غرب و رابطه آن با دین رو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد...

بقیه در ادامه مطلب...


اگر چه جهانی شدن هم بعنوان یک اندیشه و هم بعنوان یک واقعیت اجتماعی، پدیده ای قدیمی محسوب می شود، ولی جهانی شدن با مفهوم و کارکردهای امروزین آن پدیده ای است که کاملاً جدید و در واقع مبنای شکل گیری دوره جدیدی از تاریخ بشر محسوب می شود. جهانی شدن، با مفهوم امروزین خود، محصول ظهور « صنعت جهانی ارتباطات » می باشد. این صنعت نوع جدیدی از « ارتباطات مجازی را بوجود آورده است که محصول «ارتباطات همزمان می باشد.

در فضای ارتباطی جدید، عامل زمان و مکان کم رنگ شده است و دوری و نزدیکی، عامل خنثی در ارتباطات محلی و جهانی محسوب می شوند. صنعت ارتباطات از طریق تلکس، تلفن ، نمابر، رادیو، تلویزیون، سینماو بالاخره اینترنت، جهان جدیدی را به موازات جهان واقعی بوجود آورده است که جهان بی مرز، جهان بی مکان و به تعبیر دقیق تر جهان مجازی نام گرفته است. این جهان جدید در کنار جهان واقعی، منشاء ظهور« ظهور جهانی شدن های بسیار» و تغییرات بزرگ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شده است. جهان بی مرز ایده ها را به این سمت جهت می دهد که به تعبیر گیدتز (1999) امروز همه ما در «یک جهان زندگی می کنیم و با به تعبیرات رابرتسون (1992) جهان به سمت یک فضای واحد متمایل می شود.

ظهور شکل گرفته و در حال توسعه «جهانی شدن دین» نیز یکی از محوری ترین روندهای جهانی حاکم بر جهان است جهانی شدن دین و مرکزیت پیدا کردن دین در بستر «مدرنیته تند شده» بعنوان یک «فرایند معکوس جهانی شدن یعنی «بازگشت به سنت های دینی» در مقابل روند غالب جهانی ، یعنی روند سکولار کردن جهان از پیامدهای انعکاسی این روند است. به نظر می رسد محوری ترین عامل یکپارچگی غرب با آمریکا درجنگ خلیج و همچنین عدم پذیرش ترکیه در اتحادیه اروپا در سال 2002، جنگ منطقه یوگسلاوی و درگیری های چچن، ریشه در محور اشتراک ارزشی اظهار نشده ای به نام دین اروپایی یعنی مسیحیت و همچنین ارتباط با ایدئولوژی مشترک نظام سرمایه داری غرب دارد . این دین اگرچه به دین مدنی تنزل پیدا کرده و بسیاری از آثار اجتماعی و سیاسی خود را از دست داده است.

ولی داگما و عصبیت های «شمولیت بخش» و حذف کننده همچنان در عرصه نخبگان سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی غرب وجود جدی و قوی دارد . برعکس حوزه نخبگان ، در حوزه عمومی و یا فرهنگ عامه از یک طرف، نوعی توجه به ارزشهای عمومی و فطری جامعه بشری در حال احیاء شدن است . نمونه این ارزش ها که در قالب عدالت خواهی و انسان گرائی نمود پیدا می کند.در اجتماعات ، راهپیمائی ها و حتی اعتصاب های جمعیت های بزرگ مسیحی در اعتراض به قتل عام مردم مردم فلسطین و همچنین در اعتزاض به حمله آمریکا به عراق ملاحظه می شود . در عالم اسلام نیز همدردی جهانی در محکومیت حمله ترویستی به برج های نیویورک در سطح گسترده نشان از این حسن جهانی و عمومیت یافته دارد، شکل گیری کمپین های مختلف اجتماعی در محافظت از محیط زیست ، حمایت از کودکان استثنایی، حمایت از فقراء و بینوایان، مخالفت با الکل حمایت از خانواده و ... بعد دیگر از شکل گیری ارزش های فطری در سطح جهان است . بر این اساس نگارنده بر خلاف ساموئل هانتینگتون ، عرصه چالش بین تمدنها را در حوزه عمومی نمی داند، بلکه این چالش را بعنوان یک روند مدیریت شده در عرصه نخبگان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قلمداد می کند. این چالش که بر یک نگاه خود محورانه «شمول گرائی» و یک دیدگاه تنگ نظرانه «حذف گرائی» مبتنی است، منشاء تشدید تضادها بر خوردها و در نهایت جنگ های برزگ در قرن بیستم و در آغاز قرن بیست و یکم می باشد.

رابطه جهانی شدن و دین با رویکردهای متفاوتی قابل مطالعه است.نسبت جهانی شدن با معارف الهی، جهانی شدن و تأثیرات آن بر هویت دینی، تعلق دینی، مراسم و مناسک دینی و ایمان مذهبی ابعاد مهمی است که دراین خصوص می توان مورد مطالعه قرار داد. از طرفی مباحث کلانی مثل رابطه جهان شدن و رهبری دینی، جهانی شدن و اقتدار دینی و همچنین تأثیرات جهانی شدن و بر فضای مذهبی از جنبه های دیگری است که در خصوص رابطه بین جهانی شدن و دین می تواند مورد مطالعه قرار گیرد، «نسبت بین جهانی شدن و روندهای حاکم بر جهان غرب و شرق» می باشد که مورد مطالعه این مقاله خواهد بود. بر همین مبنا رابطه غربی شدن و شرقی شدن و یا رابطه غرب و اسلام، خصوصاً تحولات اخیری که به دنبال 11 سپتامبر اتفاق نیز مورد مطالعه قرار خواهد گرفت. این نوع مطالعه بر مبانی« جامعه شناسی جهانی» به مطالعه روندهای حاکم بر جهان و رابطه آن با دین می پردازد . از منظر جامعه شناسی جهانی است که امکان مطالعه تغییرات بزرگ نیمه دوم قرن بیستم فراهم می شود . تغییرات بزرگی مثل فروپاشی اتحادیه جماهیر شروی و دیوارهای برلین، ظهور انقلاب اسلامی ایران و توسعه نهضت های اسلامی و دینی در سراسر جهان، ظهور دوباره مسیحیت جهانگرا و شگل گیری نهضت های اجتماعی بزرگ در قالب فمنیسم، حفظ محیط زیست، طرفداری از صلح و مخالفت با جنگ، نمونه های بزرگی از تغییرات اساسی در پرتو جهانی شدن است و ظهور اندیشه جهانگرا بعنوان یک توسعه فرهنگی، سیاسی و اقتصادی نیز یکی از مفاهیمی است که با رویکرد جامعه شناسی جهانی قابل مطالعه است. این اندیشه تأثیرات مهمی در ظهور و توسعه ذهنی و عینی غرب بزرگ شده و شرق بزرگ شده، خواهد داشت.

فرایند غربی شدن و شرقی شدن جهان
فرض محوری نگارنده بر این قاعده استوار است که "جهانی شدن مطلق([1])" بعنوان یک فرایند واحد که منجر به سلطه غرب بر شرق شود، نگاه افسانه ای و تخیلی به جهانی شدن است، که نه مبتنی بر شواهد عینی است و نه امکان منطقی بر آن مترتب است، بلکه "جهانی شدن های بسیاری([2])" در سطح جهان در حال شکل گیری است (برگر و هانتینگتون([3]) (2002) که از محوری ترین "حلقه های جهانی شدن" روند غربی شدن و شرقی شدن جهان است. شرق در اینجا بعنوان سمبول بازگشت به سنت، معنا و معنویت گرائی و غرب بعنوان سمبول مدرنیته و فرایند تشدید کننده مادی گرائی و مصرف گرائی در نظر گرفته شده است.

هگل بر این معنا تاکید می کند که تاریخ عمومی جهان از شرق به غرب منتقل شده است. این دیدگاه، از اساس، اندیشه تفسیر قرن بیستم را بعنوان قرن "سلطه غرب بر جهان" مورد سئوال قرار می دهد. دی سوزا سانتوس([4]) (2001) بر مبنای نظر هگل به بازنگری تفسیر تاریخ معاصر و تحلیل نظر مخالفین جهانی شدن می پردازد. او دو جهانی شدن را از هم متمایز می کند، جهانی شدن سلطه و جهانی شدنی که در جستجوی تمایز اصول برابری و تفاوت است. تفاوت ها از نظر او مبنای سلطه و برتری طلبی شده است. از نقطه نظر فلسفی و مطالعات و تجربیات علمی جامعه بشری نیز، نوعی شرقی شدن به موازت غربی شدن در جریان است. پوتاماکی([5]) (2002) از آمیخته شدن اندیشه های فلسفی شرق و غرب در دوران جهانی شدن سخن می گوید و عصر حاضر را "آغاز پایان سلطه غرب([6])" و شروع گفتگوی بین فرهنگی بین شرق و غرب می داند. او انعکاس فلسفه غرب در شرق و همچنین دیدگاه های فلسفی شرق در غرب را مورد مطالعه قرار داده است و نظریات اندیشمندانی مثل فردریک نیچه([7])، جاکیوس دریدا([8]) و جان گالتونگ([9]) را در کنار دیدگاه های بهاسکار([10]) شرقی مورد بررسی قرار داده است.

نه تنها وجود جهانی شدن های موازی مورد تاکید محققین قرار گرفته است بلکه وجود جهانگرائی های متفاوت که متفاوت از جهانی شدن غرب و بلکه تهدید کننده امنیتی جهانی شدن غرب می باشد، نیز مورد توجه قرار گرفته است. رازموسن (2002) در مقاله خود تحت عنوان "جهان شدن موازی ترور: امنیت و جهانی شدن در 11 سپتامبر([11])"، سه مفهوم جهانیت، جهانی شدن و جهان گرائی را که آلریچ بک بیان کرده است، در خصوص واقعه 11 سپتامبر مورد تحلیل قرار می دهد. او معتقد است این حمله بیانگر این بود که "جهانیت" جدیدی بوجود آمده که امکان دخالت گروه های جهان سومی را در امور امنیتی غرب فراهم می کند. از نظر او، نسبت 11 سپتامبر و "جهانی شدن" این واقعیت را آشکار می سازد که به لحاظ امنیتی شرایط جدید، شرایط "پسا-جنگ سرد([12])"است، شرایطی که در دهه نود بر جهان حاکم بود. در واقع 11 سپتامبر یک "هستی شناسی غیر امنیتی" جدیدی را معرفی کرد که بر مبنای جهانی، معرف تهدیدها جدید بعنوان یک نیروی جدی بر علیه غرب می باشد. از نظر رازموسن، "جهانی گرائی" در قالب سه گرایش عمده یعنی "خاص گرائی"، "امپریالیسم" و "مکتب جهان وطنی" سه نگاه مهمی هستند که بعد از یازده سپتامبر برجستگی جدی پیدا کرده اند. از نظر رازموسن، یازدهم سپتامبر عامل مهمی بود که موجب رمزگشائی از وجود نگرش های ضد امنیتی بر علیه جهان غرب شد. اگر چه همچنان ابعاد و کیفیت حادثه 11 سپتامبر مبهم است و مشخص نیست که عاملین آن چه کسانی بوده اند ولی به نظر می رسد، سیستم هایی امنیتی غرب، تلاش کردند به نوعی ماهیت عالم اسلام را با جادثه 11 سپتامبر رمز گشائی بکنند. چنین نگرش های، می تواند منشاء برخوردهای جدی بین غرب و شرق باشد. در اینجا لازم است قبل از بررسی نسبت جهانی شدن با دین، نسبت جهانی شدن با غرب را مورد مطالعه قرار دهیم تا تاثیرات جهانی شدن را هم بعنوان یک فرایند و هم بعنوان روند غربی کردن جهان بررسی کنیم.
2. جهانی شدن و غرب: مدرنیته بزرگ شده
همان نسبتی را که دوره مدرنیته با غرب داشت، به نوعی جهانی شدن با غرب پیدا کرده است. در واقع "غرب بعنوان زادگاه مدرنیته و جهانی شدن" تلقی می شود. این نسبت امکان بسیار گسترده ای را برای غرب فراهم می کند و به لحاظ زیر ساخت های معرفتی و فلسفی، ظرفیت توسعه و بزرگ شدن بیشتر غرب را در درون خود نهفته دارد. لازم است در اینجا اشاره اجمالی به مفهوم مدرنیته داشته باشیم و نسبت آن را با جهانی شدن مورد بررسی قرار دهیم.

مدرنیته یا دوره نوسازی، دوره تغییر "ایده ها" و "ارزشها" تلقی شده است که پیوند نزدیکی با دوره روشنگری اروپا دارد و بعنوان مجموعه ای از نهادها، تکنولوژی ها، اعمال و سیاست ها اروپائی که منجر به ورود به ساختارهای جدید اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شده است، تعریف گردیده است. البته اینکه آغاز مدرنیته چه زمانی بوده است، اتفاق نظر قطعی وجود ندارد و بقول بومن([13]) (1991) همینکه وارد بحث تاریخی مدرنیته می شویم، اصل مفاهیم مدرنیته گرفتار یک ابهام جدی می شود. تامیلنسون با مراجعه به آراء والرشتاین، آغاز این دوره را به ظهور نظام سرمایه داری درمقابل فئودالیته در قرن پانزدهم بر گردانده است، که این نگاه در تعارض با ارجاع مدرنیته به دوره روشنگری و پیدایش درجائی از دموکراسی سیاسی و یا رویدادهای قرن هفدهم مثل جنگ داخلی انگلستان و یا انقلاب فرانسه و آمریکا در قرن هجدهم و یا اساسا انقلاب صنعتی که قرن هجدهم را به قرن نوزدهم متصل نمود، می باشد (تاملینسون، 1999). به هر صورت باید گفت که مدرنیته جزء مفاهیمی مثل فرهنگ است که بقول نیچه محدود کردن آن در قالب زمان و حتی جغرافیای خاص، موجب بی معنا شدن مفهوم آن می شود. به نظر می رسد مدرنیته انتراعی کلی است، از یک تحول در فکر، اندیشه و نهادهای اجتماعی که منجر به نظام جدیدی در زندگی انسان شد، که البته قطعات و اجزاء این نظام طی قرن هفدهم تا نوزدهم شکل گرفت ولی عنصری ترین بنیاد مدرنیته، نسبتی است که روند تغییرات با دین برقرار کرده است. در واقع این دوره، دوره ای است که فرایند سکولار شدن دین، به مرور توسعه پیدا می کند. ولی با نگاهی کلی تر، شاید بتوان گفت بسیاری از دیدگاه هایی که به تحلیل مدرنیته پرداخته اند، در واقع این دوره را محصول توسعه های متکثر دانسته اند. بعنوان مثال بیرچ([14]) و همکاران او (2001:29) ، دوره روشنگری اروپا را مبنای مدرنیته فرض کرده اند، ولی بوجود آمدن این دوره را محصول چهار توسعه می دانند:

1) جایگزینی نسبی ارزش های انسانی مثل آزادی، برابری، فردگرائی بجای "دین کلیسائی" که این دیدگاه به نوعی انسان محوری را در مسائل اجتماعی، مورد تاکید قرار می دهد.

2) ظهور و قوت گرفتن نهضت علمی و روش های علمی.

3) اعتقاد به عقل و عقلانیت و تاثیرات مدنی فرهنگ و تکنولوژی.

4) در نهایت اعتقاد به "پیشرفت". این مجموعه اعتقاد ها و ارزش ها در واقع منشاء ظهور نهادها و اشکال مختلف نظام های دموکراسی، نهادهای آموزشی و احزاب و نهضت های سیاسی و دولت-ملت ها در سراسر جهان شد.

در پاسخ به این سؤال که چه نسبتی بین دوره مدرنیته و جهانی شدن و جود دارد؟ دیدگاه متفاوت است. گیدنز (1990) در کتاب پیامدهای مدرنیته[15] جهانی شدن را از "پیامدهای مدرنیته" دانسته است و یا بعبارتی جهانی شدن را "توسعه و امتداد مدرنیته" می داند و جهانی شدن را با تئوری اجتماعی خود در خصوص "فشرده شدن روابط اجتماعی در سطح جهان" مرتبط می سازد (گیدنز، 1990:63). این در واقع همان مفهومی است که بعدها تامیلنسون (1999) از آن به "اتصال فرهنگی" یاد می کند. گیدنز (78-55 :1990) در واقع چهار رکن مدرنیته را که عبارتند از نظام سرمایه داری، صنعت گرائی، نظارت و کنترل (بطور خاص کنترل سیاسی دولت-ملت) و قدرت نظامی را به چهار مقوله دیگر متجانس که ابعاد جهانی شدن را تشکیل می دهند، مرتبط می سازد. این چهار بعد عبارتند از: اقتصاد سرمایه داری جهانی، تقسیم بین المللی کار، سیستم دولت-ملت، نظم جهانی نظامی ، که در واقع این نگاه، نظر گیدنز را در خصوص "مدرنیته بزرگ شده([16])" و یا "جهانی شدن مدرنیته" توضیح می دهد(گیدنز، 2001:245). این چهار مولفه بطور بسیار سطحی چهار بعد مدرنیته محسوب می شوند که وسعت گسترده ای پیدا کرده اند. این در واقع همان تعبیری است که رولند رابرتسون (1992:142) از جهانی شدن دارد، او جهانی شدن را مدرنیته بزرگ شده ای می داند که موجب گسترش جامعه محدود گذشته به کل جهان شده است. با این تحلیل جامعه قالب، ظرفیت جهانی پیدا کرده است.

مانوئل کستلز (1997) تفاوت دوره مدرنیته و دوره جهانی شدن را در تحول تکنولوژیک می داند. کستلز در کتاب ارزشمند خود "جامعه شبکه ای" بر این باور تاکید می کند که تحولات ناشی از انقلاب صنعتی که منجر به دوره مدرنیته شد با ماهیت انقلاب اطلاعاتی و ارتباطاتی که منجر به دوره جهانی شدن، شد تفاوت دارد. انقلاب صنعتی طی دو قرن بعد از ظهور خود در سواحل اروپای غربی با روندی بسیار آهسته به بیشتر نقاط جهان گسترش یافت. اما این گسترش در بسیاری از مناطق جهان شکل سلطه استعماری داشت. بر خلاف آن، تکنولوژیهای اطلاعاتی ارتباطات با سرعت برق و در کمتر از دو دهه – در فاصله بین نیمه دهه 1970 تا نیمه دهه 1990 به سراسر جهان گسترش پیدا کرد. به نظر می رسد ماهیت اطلاع رسانی و اثر گذاری روی مخاطبان در جامعه شبکه ای جدید با ماهیت اثر گذاری در دوره توسعه انقلاب صنعتی و نظام سیاسی و اجتماعی مدرن غرب متفاوت است. بر این اساس، از نظر کستلز تفاوت عمده دوره مدرنیته با دوره جهانی شدن سرعت اثر گذاری جهانی و شکل استعماری داشتن نفوذ دولت های غربی در جهان می باشد. کستلز معتقد است فرایند جهانی شدن موجب بوجود آمدن فرایند خودسامانگر شده است. فرایند خود سامانگر، به لحاظ روانشناختی ضریت پذیرش پیام را افزایش می دهد. کستلز (1997)می گوید موسسه سانتافه که در آغاز باشگاه فیزیکدانان عالی رتبه بود و هدف آنها معرفی اندیشه های علمی از جمله علوم اجتماعی در یک پارادایم جدید بود، توجه جدی به بوجود آوردن "ساختار های خود سامانگر" بعنوان روح کنش های جدید اجتماعی در پاسخ به روند جدید نموده است. ساختارهای خود سامانگر، ساختار سیستمی را بوجود می آورد که با ورود به عرصه آن، مراحل مورد انتظار یکی پس از دیگر به وقوع می پیوندد. به همین دلیل است که جهانی شدن را از جهتی بعنوان قدرت نرم تلقی کرده اند (عاملی، 2003). اولین نکته ای که جهانی شدن را بعنوان فرایند غربی کردن جهان و یا بطور خاص آمریکائی کردن جهان توضیح می دهد، نسبتی است که این روند با ادیان بزرگ جهان مثل اسلام و پیروان آن یعنی مسلمانها برقرار می کند.

2.1 آمریکا گرائی حذف گرایانه و شمول گرایانه: معرفی چهره وحشت از اسلام و مسلمانان
آمریکا گرائی، نگرشی است که معتقد به برتری آمریکا بر همه جهان به لحاظ فرهنگی، تمدنی و قدرت اقتصادی و سیاسی دارد. جهان بینی حذف گرایانه و شمول گرایانه مبتنی بر آمریکاگرائی ریشه در نگاه استثناء گرایانه، تک محورانه و رجحان آمیز نسبت به نژاد، جغرافیا، اقتصاد، قدرت، تاریخ و تمدن آمریکا و نگاه تحقیر آمیز نسبت به سایر فرهنگ ها و تمدن های ملل جهان، می باشد. دیدگاه استثناء گرایانه ابتداء در ادبیات سیاسی و فرهنگی آمریکائی شکل گرفت و سپس در نگاه تک محورانه اروپائی نیز مطرح گردید. بررسی اندیشه استثناء گرایانه نیازمند مطالعه مستقل است که امکان تبین نظریه و مفاهیم آن در این مقاله نیست ولی باید توجه داشت که اگر چه نگاه استثناء گرایانه آمریکا ریشه کهنی دارد ولی از نظر فرا ساختار گراها، جهانی شدن این روند را با فرصت ها و چالش های جدی مواجه کرده است. جهانی شدن بعنوان یک فرصت برای توسعه آمریکا تلقی می شود، از این حیث که زمینه توسعه شرکت های چند ملیتی، اعمال سیاست های آمریکائی بر سیستم های پولی، مالی و نرم های حقوقی جهان و همچنین توسعه نظام سیاسی لیبرال دموکراسی را فراهم می کند. و از جهتی دیگر چالش های جدی را برای آمریکا فراهم می کند، به این دلیل که افزایش آگاهی های عمومی در جهان، روند جهانی شدن معکوس و فرایند ضد آمریکائی شدن جهان را به صورت فزاینده ای توسعه می دهد.

برجستگی آمریکا از نظر لرنر بر این اصل مبتنی است که تمدن آمریکائی بعنوان برترین مدار توجه بر ارزشمند بودن "تغییر"، " نوآوری"، "تجدد گرائی" و "توجه به نسل جوان" تکیه می کند. از آن طرف تمدن آمریکائی، با نگاه قهر آلود به "گذشته"، "سنت ها" و هر چیز کهنه و قدیمی نگاه می کند. با این نگاه ادیان الهی که تکیه بر قوانین اصیل چندین قرن پیش دارند و به تبع آن فضای مذهبی که محصول عرضه گسترده فردی، نهادینه، سازمانی، مدنی و اجتماعی دین می باشد، در چالش با تمدن آمریکائی قرار می گیرد.

از نگاه مارگارد مید، مردم شناس معروف آمریکائی فراموش کردن تمدن های گذشته و برخورد با هر گونه استقرار و استمرار میراث فرهنگی گذشته، بخشی از فلسفه آمریکائی بودن است. مید بر شکوه و عظمت تمدن آمریکائی تاکید دارد و می گوید این تمدن متعلق به کسانی است که با پشتوانه های متنوع تمدنی وارد بر سرزمین جدیدی شده اند تا تمدن گذشته خود را فراموش کنند و پایه گذار تمدن نو و مدرن باشند. تمدنی است متکی بر تولید و فراوانی بجای مختصر زندگی کردن از ترس کمبود و فقدان منابع. مید می گوید همانطور که ملت آمریکا یاد گرفتند که عوض شوند، سایر ملل جهان نیز می توانند چنین کنند و زندگی خود را بر محور مد و تمدن جدید بنا بگذارند. نگاه مید و اساسا روندی های که منجر به آمریکائی کردن جهان می شود، از نگاه "شمول گرایانه" و عضوگیری جهانی برخوردار است. از طرف دیگر آمریکا گرائی به نوع حذف گرائی مخالفین خود، بصورت جدی اهتمام دارد. حذف گرائی، قدرت سختی است که منجر به جنگ های بزرگ شده است.

هنس جوز نویسنده آلمانی در کتاب جدید خود تحت عنوان "جنگ و مدرنیته: مطالعه تاریخ خشونت در قرن بیستم" می نویسد، در حالیکه انتظار می رفت، مدرنیته منشاء ظهور عقلانیت صلح آمیز باشد، جهان در قرن بیستم شاهد توسعه جنگ و ظهور جنگ صنعتی و ظهور جنگ های بزرگ در جامعه جهانی شد. همانطور که تاریخ جنگ های بزرگ نشان می دهد بخش بزرگی از "جنگ های بزرگ" یا در غرب بوده است یا توسط غرب حمایت و دامن زده شده است. کشته شدن نزدیک به صد ملیون انسان در قرن بیستم در اثر جنگ، که بخش مهمی از آن مربوط به جنگ جهانی اول و دوم می باشد، بخشی از خسارت های جنگ را بیان می کند. دیدگاهی که جنگ را عامل ساخته شدن دولت می داند، ایدئولوژیی را با خود همراه می کند که برای دست یابی به قدرت، هیچ نوع مانعی را به رسمیت نمی شناسد. مهمترین سازمان بین المللی یعنی سازمان ملل که محصول شکست ها، خسارت ها و بحران های بعد از جنگ جهانی دوم بود نیز در جنگ اخیر آمریکاو انگلیس با عراق نادیده گرفته شدو البته زیر پا گذاشتن قطع نامه ها و کنوانسیونهای بین المللی توسط دولت های بزرگ، پدیده جدیدی نیست، منتهی گستردگی و اهمیت آن در این جنگ اخیر شایان توجه است.

حذف گرائی آمریکائی بعنوان یک "قدرت سخت" در قالب جنگ ها و استفاده از سلاح های کشتار جمعی نمود پیدا می کند و شمول گرائی آمریکائی در قالب "قدرت نرم" به سکولار کردن فضای مذهبی و تضعیف قدرت مذهبی بعنوان "نیروی اجتماعی" که منشاء شکل گیری مقاومت های دینی می تواند باشد، تجلی می کند. ویا به عبارتی شمولی گرائی آمریکائی متکی بر نوعی عضوی گیر فرهنگی است که بر روندهای "آمریکائی شدن" جهان متکی است. به نظر می رسد قدرت نرم و قدرت سخت آمریکائی، ایدئولوژی واحدی را تشکیل می دهند که منافع ایدئولوژیک آمریکائی را هم در حوزه اقتصادی و هم در حوزه سیاسی و فرهنگی دنبال می کنند. تکنولوژی جهانی ارتباطات در این راستا عامل تسهیل کننده و تشدید کننده این روند محسوب می شوند. باید توجه داشت که فضای مذهبی در صورت برخورداری از قدرت فردی، نهادینه شده، سازمانی، مدنی و اجتماعی، بعنوان یک تهدید برای آمریکا محسوب می شود. در این صورت است که "محور شرارت" با تعریف نسبی، سرزمین های مورد نظر را هدف قرار می دهد. روند قبیله ای کردن قدرت آمریکائی، به نوعی منشاء حذف و عضوگیری های جهانی با تکیه بر ارزش های آمریکائی است.

از طرفی اروپا محوری نیز بعنوان یک نگاه استثناء گرایانه نسبت به فرهنگ و تمدن بشری، بعنوان یک تهدید و روند خود محورانه مورد مطالعه قرار گرفته است. اگر چه اروپا محوری یک طبیعت میان رشته ای دارد ولی جنبه های جامعه شناختی آن خصوصا از دیدگاه انتقادی مورد بحث، نقد و تحلیل گسترده بوده است. اروپا محوری نقش تعیین کننده ای در شکل گیری معرفت های مدرنیسم و توسعه اندیشه اروپا محورانه مدرنیسم داشته است. این تفکر موجب نگارش تک محورانه تاریخ جهان، هم به لحاظ تمدنی، هم به لحاظ فرهنگی و هم به لحاظ روابط انسانی، سیاسی و بین المللی شده است. همین نگاه است که همه جهان را بر معیار ملاک های مدرنیسم ارزیابی می کند و جهان را به جهان عقب افتاده، در حال پیشرفت و پیشرفته تقسیم می کند و یا جامعه ای را مدنی و جامعه ای را بدوی تلقی می کند.

هال در مقاله خود تحت عنوان اعترافات اروپا گرائی می گوید ماکس وبر برجسته ترین جامعه شناسی است که از برجستگی غرب سخن گفته است. اما واقعیت این است که قبل از انقلاب صنعتی، اروپا در بسیاری از جهات با سایر نقاط جهان و بطور خاص آسیا تفاوتی نداشت و در واقع این تفاوت، یک نوع تفاوت ذاتی و نژادی نیست، بلکه تفاوت ناشی از تجربیات جدید علمی است، ولی آثار اندیشه اروپا محورانه در عرصه های مختلف نظام فکری اروپائی دیده می شود. مک لنان در مطالعات جامعه شناسی اروپا محوری خود به مطالعه دلایل یک سویه گرائی جامعه شناسی با رویکرد اروپا گرائی پرداخته است. او به بررسی این دیدگاه که حوزه های سنتی علم مثل جامعه شناسی همچنان بعد تک محورانه اروپائی خود را حفظ کرده اند پرداخته است. از دیدگاه پسا استعمارگرائی و فراساختارگرائی جامعه شناسی و بسیاری دیگر از حوزه های علم همچنان رویکرد های تک ساحتی و خود انعکاسی را بر مبنای محوریت اروپا حفظ کرده اند.

اگر چه اروپای امروز در کنار روند استثناء گرائی آمریکا خاموش شده است و در واقع یکی از روند های منطقه ای مقابله با اقتدار استثناء گرایانه آمریکائی، اتجادیه اروپا است ولی همچنان تفکر برتری طلبانه اروپائی در نظام های فکری، سیاسی و اقتصادی اروپا بصورت برجسته دیده می شود. اروپا و آمریکا در دیدگاه های مادی گرایانه و به حاشیه راندن دین در نظام اداره جامعه، فرهنگ و سیاست مشترک هستند. به عبارتی توسعه اندیشه اروپائی به نوعی به چالش کشیدن فضاهای عمومی و مذهبی بومی محسوب می شود. تضعیف دین، خصوصا دین اسلام بعنوان دین جوامع رقیب، بعنوان یک استراتژی جهانی غرب و بطور خاص آمریکا به حساب می آید. تضعیف دین از طریق "ساختارهای عینی" و "ساختارهای ذهنی" صورت می گیرد. تضعیف ساختارهای عینی دین، مبتنی است بر ایجاد نظام های سیاسی و اجتماعی که جایگاه دین را در حوزه اقتدار سیاسی و اجتماعی کم رنگ کند. این روند از طریق توسعه روند سکولاریسم و جایگزین کردن نظام های سیاسی سکولار لیبرال دموکراسی بر جوامع اسلامی تحمیل می شود. تضعیف ساختارهای ذهنی نسبت به دین، از طریق تغییر در نگرش های پیروان ادیان و جوامع پیرامون، در خصوص دین و نهادهای دینی تامین می شود. تغییر ذهنی در بسیار از موارد، لزوما ماهیت معرفتی و شناختی ندارد، بلکه تغییرات ذهنی از طریق کالائی شدن زندگی با روندهای نظام سرمایه داری تامین می شود.

یکی از نمودهای مهم تضعیف ذهنی نسبت به دین و همچنین یکی از نمودهای اندیشه حذف گرایانه، چهره سازی وحشت از اسلام و مسلمانان است. "اسلام وحشت" اصطلاحی است که با نگاه "حذف گرایانه" غرب به منظور نمایش و معرفی فرومایگی و ضعف اسلام و مسلمانان در رسانه های غرب مطرح گردیده است. به همراه آوردن کلمه اسلام و مسلمانان در کنار ترور، ضد حقوق بشر بودن، تهدید، خشونت، ضد زن بودن و یا عقب افتادگی و بربریسم، نمونه های از تفسیر وحشت آفرین از اسلام و مسلمانان است که دائما در تیراژ خبری و فیلم های مستند و داستانی رسانه های غرب دیده می شود.

موضوع چهره وحشت اسلام مورد مطالعه محققین بسیاری قرار گرفته است (عاملی، هالیدی، میرالی و شجره) و گزارش های مستند بسیاری خصوصا توسط" موسسه اسلامی حقوق بشر" در لندن در این خصوص تهیه شده است. بعنوان نمونه به منظور ایجاد جو وحشت نسبت به مسلمانان و اسلام، در یک نوع روش کلیشه ای فرض شده است که مسلمانان از روحیه ای متحجر، خشن، جنگ طلب، غیر عقلانی و ضد حقوق بشر برخوردار هستند. این چهره پردازی توسط دولت های غربی سیاستگذار و توسط رسانه ها به نمایش گذاشته شده است. این نوع چهره پرداری، منشاء محرومیت مسلمانان از حقوق شهروندی (اسکینر و وربنر) در کشورهای غربی و تقویت روحیه برخورد با مسلمانان در افکار عمومی غرب شده است. چهره پردازی وحشت از مسلمانان طی دو دهه اخیر تا حدی شدت پیدا کرده بود که جمعی از یهودی ها با همکاری دولت انگلیس موسسه ای را به نام "رانی مید تراست"، تاسیس کردند تا ظاهرا به حمایت از مسلمانان، جنبه های کلیشه ای، تبعیض ها و نابرابری های اجتماعی و چهره پردازی های غلط از مسلمانان را مورد پیگیری قانونی قرار دهد (گزارش موسسه رانی مید تراست، 1997).

بر اساس تحقیقات بسیاری که صورت گرفته است، یکی از مهمترین عواملی که موجب شکل گیری افکار عمومی در آمریکا و اروپا علیه مسلمانان شد، تبلیغات گسترده رسانه ای بود که همواره مسلمانان را بعنوان عوامل بی نظمی، خشونت، ترور و برخوردهای متحجرانه معرفی کرده بود و به نوعی مردم را به جنگ با مسلمانان تشویق می کرد (بادی، رپتی و تپی). در واقع 11 سپتامبر نقش "رمزگشائی" از همه معانی ساخته شده بر علیه مسلمین را داشت و نوعی تداعی معانی و تبدیل کردن شک و تردید ها به یک باور نهادینه در افکار عمومی غرب شد که پیام اصلی آن عبارت بود از اینکه مسلمانان واقعا، مظهر خشونت و شرارت هستند. چهره خشونت مسلمین، مشروعیت جنگ را تامین می کرد و از طرفی به لحاظ فرهنگی یک نوع مرزهای نمادین ارزشی بین عالم اسلام و عالم مسیحیت ایجاد می کرد. از طرف چهره سازی وحشت از مسلمانان، دو کارکرد اساسی دیگر را ایفاء می کرد. کارکرد اول آن، جلوگیری از توسعه تشرف به اسلام در غرب بود و کارکرد دوم آن، فرو ریختن مسلمانان از درون بود. در واقع اینگونه تبلیغات به عنوان نوعی جنگ روانی نسبت به مسلمانها محسوب می شد.